حسین منصور حلاج

 
تریلوژی خمیازه
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 


  پرواز زیر آب

حجت بداغیتقدیم به نگین.

نگین‌السادات
سبز مثل جزیره‌ای که
یک بار از
کنارش گذشته‌ام.
 
این درد مال دست من است یا دست من متعلق به دردی غریبه است علامت سوال           دست من کمی کدرتر از دست زیباست و کمی پر‌مو‌تر اما رو‌ بازوی من و زیبا یک خال سیاه است      رو قسمت بیرونی بازو و درست یک وجب پایین‌تر از سر شانه       مال من با وجب خودم مال زیبا با وجب خودش       اَهَهْ       یادم رفته است بنویسم درباره‌ کدام دست درد اعلام موجودیت کرده علامت تعجب       و زیبا همیشه به من می‌گوید حتّی وقتی کتاب می‌خوانم نمی‌توانم تو را فراموش کنم       به اعتقاد او علامت تعجب یعنی من چقدر خنگم علامت تعجب       شاید من خنگ نباشم ولی هیکلم دقیقا شبیه یک علامت تعجب است با یک نقطه فرضی زیر پاهام       به اعتقاد دکتر وقتی پای موجودی به شکل این درد وسط کشیده می‌شود فرق زیادی هست بین دست چپ و راست       راست می‌گوید       وقتی دعوا می‌کنم هم این  فرق به شدت محسوس است       اگر کف‌گرگی اوّل را با دست راستم بزنم دعوا مال من است امّا اگر با دست چپم بزنم کتک را خورده‌ام              برای دکتر با همین منطق استدلال کردم       دکتر ممکن است این درد با من زاییده شده باشد       من از اوّل هم به کف‌گرگی‌های دست چپم اعتماد نداشتم           زیبا بهم گفت خدا رحم کرد من آن‌جا نبودم خرفت        درست تو همان وقتی که این کلمه‌ها از دهن تو در‌می‌آمد من یا دو کیلو زیاد می‌کردم یا دو کیلو کم می‌کردم        زیبا برخلاف من که سی‌چهل کیلو کم دارم وزنش متعادل است        خیلی خوش هیکل است و همه  آرزوش این است که روزی مدل بشود        گفتم دکتر درد مثل روزهای اوّلش نیست روز اول قلبم برای چند لحظه گرفت        دکتر می‌گوید تا به حال سابقه داشته علامت سوال       زیبا نشسته بود بالا سرم از چشم‌های درشتش اشک‌های درشت‌تر از چشمش پایین می‌ریخت       حتّی جرات نمی‌کرد بهم دست بزند        و تو هق‌هقش می‌گفت معدته بدبخت        بس که از این زهرِمارا می‌خوری        و همان تهدید همیشگی هم دنبال حرف‌هاش بود ویرگول اگه بازم بخوری می‌رم زیرِ پلِ ترمینال به هر کی از راه رسید می‌دم        شاید به غیر از خال رو بازوی چپ این تنها تشابه من و زیبا باشد               همان‌طور که من به طرز فجیعی از عرق خوردن لذّت می‌برم او هم همه زندگیش را از دریچه‌ هم‌خوابگی می‌بیند        و می‌گوید این‌طور عرق خوردن من صبح تا شب شب تا صبح مثل این می‌ماند که او برود زیر پل ترمینال قاتی پلاستیک‌جمع‌کن‌ها  و عملی‌ها و دزدها و شاگرد شوفرها  لنگ‌هاش را هوا کند هر کس رسید بتپاند آن تو        من البته جسارت نمی‌کنم درباره‌ او این‌طور وقیح صحبت کنم       خوشگِلَکَم ویرگول زیبای من خودت این دیالوگت را بگو       مثل همان وقت‌هایی که من از زور مستی دیوار را سقف می‌بینم        آشغال مست علامت تعجب آخه این چه لذّتیه علامت سوال         منم برم زیر پل ترمینال لنگام و هوا کنم هر کی از اون کر و کثیفا رسید بتپونه این تو خوبه         اول جِر می‌خورم بعد می‌ترکم        آخ        دستم        دستم‌دستم       چه کار کنم حالا با این دردی که فکر می‌کنم صد سال است با من است        گفتم دکتر چه سابقه‌ای اصلا           دکتر گفت آرتروز تصادف شکستگی گردن        نه اصلا        گفت معده درد      گفتم تا دلتان بخواهد      گفت اعصاب و روانِت چه طور است        گفتم روان که ندارم اما اعصابم سه نقطه        فکر کنم دیوانه‌ام       دکتر کمی نگاهم کرد بعد پِقّی زد زیر خنده           زیبا بِهِم می‌گوید آخه کسخل        کسخل گفتن دخترها با کسخل گفتن پسرها چقدر فرق دارد        دخترها وقتی می‌گویند کسخل آدم دلش می‌خواهد بخوردشان        اما لحظه‌های حول و‌حوش کسخل گفتن پسرها فقط زشت است        آهان ویرگول         می‌گوید آخه کسخل یعنی که چی من روان ندارم        بعد من صبر می‌کنم تا لرزش دلم از این دیالوگ زیبا و از چشم‌های درشتش و از لب های غنچه‌اش تمام بشود آن‌وقت بگویم ندارم دیگه        چیه آدم بمیره هر کی از جاش پا شد بگه شادروان و زیبا قبل از این که حرف من تمام بشود دست‌های مشت کرده‌اش را کنار گوش‌هاش می‌گذارد چشم‌هاش را می‌بندد و جیغ می‌کشد پا شو گم شو برو بیرون        نمی‌دانم برای چی علامت سوال علامت تعجب        دکتر گفت چه جور دردی قلبت را گرفت        بگذارید برایتان توضیح بدهم دکتر        دراز کشیده بودم داشتم برنامه‌ طنز تلویزیونی مورد علاقه‌ام را می‌دیدم و از آن خنده‌هایی می‌کردم که زیبا می‌گوید من خر و که هیچ         چرچیل‌ترین زنای دنیارَم این خنده‌هات خر می‌کنه       مخصوصا وقتی تن لختم رو تن لختش دراز کشیده است و نفس‌نفس‌هاش بغل گوشم       اِ        ببخشید دکتر این‌ها را نباید می‌گفتم       دکتر می‌گوید زیبا کیه       می‌گویم نمی‌دانم دکتر شاید زنم است دو تا علامت تعجب        ادامه‌اش       از آن خنده‌هایی می‌کردم که فلان        یک‌هو مساحتی از سمت چپ سینه‌ام درست به اندازه‌ مشت بسته‌ام از تو کشیده شد      پنجه‌ سردی می‌خواست همه همان یک تکه جا را یک‌جا بکند      ببخشید دکتر این جمله خیلی رمانتیک است       اما باید بفهمیم چه مرگم است       مثل این چیزهای پلاستیکی که یک نخ دنبالش دارد       دزد‌ها می‌چسبانند رو شیشه و می‌کشند و فقط همان یک قسمت شیشه دایره‌ای کنده می‌شود       زیبا می‌گوید همه این حرف‌ها رو به دکتر گفتی       می‌گویم خنگ خدا خودت گفتی دکتر روان‌پزشک همین‌طوریه       مگه نگفتی همه چی رو دقیقا توضیح بده       زیبا می‌گوید پینوکیو هم آدم شد تو نشدی         دکتر می‌گوید خیلی خُب ادامه بدید       مگه چِمه آدم نشدم       ببخشید دکتر جر‌و بحث با زیبا را یا توضیح دردم را        دکتر آرام می‌خندد و می‌گوید هر کدام را دوست دارم        زیبا می‌گوید خجالت بکش بی‌آبرو       چشم        دکتر       بعد چند لحظه همه تنم سیخ شد و خشک ماند       نه نفس می‌توانستم بکشم نه هیچ‌چی       فقط زیبا را می‌دیدم که بالا سرم نشسته         اَهْ       فقط احساس کردم چشم‌هام خیس شد و چند قطره اشک آرام سُر خورد رو صورتم       دکتر می‌گوید بعد        خُب بعد یک‌دفعه وِل کرد       چند لحظه همان‌طور ماندم و دوباره درد ریزه‌ریزه راه افتاد تو سینه‌ام و تو دست چپم       پا شدم یک بروفن انداختم بالا       دکتر می‌گوید چرا بروفن       چرا شربت معده نخوردی یه قاشق        زیبا گفت بیا خره       نگفتم از معدته       دکتر شما هم که از معده حرف می‌زنید      همه مشکل زندگی من و زیبا این معده لا‌مصَّب است       دکتر نمی‌شود یک‌طوری سر به نیستش کنیم       دکتر می‌خندد ویرگول یعنی چه‌کارش کنیم        نمی‌دانم دکتر       مگر زن‌های هم‌جنس‌باز رحم‌شان را بر‌نمی‌دارند        این‌بار دیگر دکتر قهقهه می‌زند ویرگول چه ربطی بین رحم و معده است        دکتر به این دردها طوری عادت کرده‌ام که فکر می‌کنم بچه‌هام‌اند        اگر این دردها از معده‌ام زاییده می‌شوند معده نمی‌خواهم           آی‌ی       آااا‌ی‌ی دستم       ژل دیکنوفناک        زیبا ژل دیکنوفناک را کجا گذاشتی       اوّل یه خورده این همه آشغال کاغذ و از رو میزت بریز کنار        آها        پیداش کردم       زیبا ژل دیکنوفناک محشر است       های‌ی         یک طوراییم می‌شود        هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک روزی از وَر رفتن با بازوی چپم هم یک‌طوراییم بشود       یکی از این‌ها بخر برای شب‌هایی که حالت ازمن به هم می‌خورد       فقط مواظب باش تو نباید برود        تو هیچ‌کدام نه جلو نه عقب       زیبا سرم داد می‌زند       هر وقت سرم داد می‌زند دلم می‌شکند امّا دارد داد می‌زند       بی‌‌حثیّت ویرگول بی‌همه‌چیز این چیزا رو ننویس          باشد زیبا        سعی می‌کنم تو را که هیچ اصلا زن را از سرم بیرون کنم       ولی بگذار این تکّه را هم بنویسم      زیبا ژل دیکنوفناک رو پوست آدم حس پُک زدن به سیگار مُر است       دیدی چه‌طور آخر دهن آدم یخ می‌زند علامت سوال       نگاه کن بازوی بلند و لاغرم را        انگار فقط یک تکّه استخوان است       مثل سینه‌های سفت تو نیست مثل ران‌های نرم و تو‌پُرِت مثل ساق‌های گِردِت          زیبا شب‌هایی که حالت از من به‌هم می‌خورد من هم ارزش یک تیوپ ژل دیکنوفناکم        کف دست‌های چربِت را بمال به سینه‌هات به شکم صافِت به ران‌ها و باسن خوش‌تراشِت        اما مواظب باش چربی تو نرود       بسّه‌بسّه‌بی‌شرف       چشم زیبا جیغ نکش        دکتر به دادم برس این درد کلافه‌ام کرده       دکتر گفت چند وقته الان        دکتر خیلی وقته       درد نیست انگار یک چیزی گیر کرده تو استخوان بازوی چپم        مثلِ         مثلِ        مثلِ تَرکِش       زیبا می‌گوید مگه تو ترکش خوردی آخه       نه اما صورت سوخته‌ دکتر ویرگول موهای کوتاه و سبیل جو‌گندمیش ویرگول پیری زود‌رسش ویرگول مثل برف وسط پاییز            تازه دست چپش هم به نظر می‌آمد یک کمی لمس مانده       مثل این‌که یک ترکش کهنه مانده تو دستم دکتر تکانش می‌دهم تیر می‌کشد        ترکش می‌دانید چه‌طوری‌ست        دکتر می‌گوید مگه شما تا حالا ترکش خوردی         نه        زیبا اما حس می‌کنم دکتر هشت سال پیش ترکش خورده تو دست چپش        دکتر تو بیمارستان صحرایی پشت خط بوده        بی‌سیم می‌زنند می‌گویند یا حسین مظلوم دکتر خط کربلاست       بچه‌های زهرا همه‌شون لت ‌و پار شدن زیر آتیش دشمن      دکتر بیمارستان را می‌سپرد به پرستارها و خودش با ماشین می‌رود خط       زیبا گوش می‌دهی      زیبا بحث دکتر نیست به صورت هر کس نگاه می‌کنم احساس می‌کنم یک زمانی برای خودش قهرمان بوده توی جنگ        زیبا یک لحظه دکتر را تو رو‌پوش سفیدش پشت میز نبین        ببین       آن پاترول گلی را می‌بینی وسط بیابان و آفتاب داغ        چپ و راستش هی خمپاره می‌ترکد و به همین سادگی‌ها نیست زیبا       گرمای تو اتاق ماشین دکتر را دارد آتش می‌زند       دلش بوم‌بوم می‌کوبد تو سینه‌اش و گلوش خشک شده از تشنگی        ببین چه عرقی روی پیشانی و زیر لاله‌ گوش‌هاش نشسته        زیبا می‌بینی       خط خرچنگ‌قورباغه‌ تو رو آره       زیبا اذیتم نکن        خُب آره ویرگول آره عزیزم می‌بینم      وای خدایا دارم می‌ترکم از خوشی       زیبا بغلم می‌کند نازم کرده ماچَم کرده         خیلی خُب زیبا تو که همه این‌ها را دیدی حالا بشنو دکتر پشت نفس‌نفس زدن‌های دهن نیمه‌بازش و دو ‌دو‌ زدن‌های چشم‌های هراسانش و بامب‌بامب‌ کوبیدن قلب پر از تردیدش تو خودش چه می‌گوید سه نقطه       عجب غلطی کردم سه نقطه عجب غلطی کردم       اما زیبا صدای دیگری هم هست که نمی‌شود شنیدش         نمی‌شود شناختش       اصلا چیزی نمی‌گوید اصلا نیست ولی همه وجود دکتر را پر کرده       زیبا دکتر مصمم است که برود       قبول کن        نه       بگذار با هم قبول کنیم      جنگ ما پر از احساسات بود       دکتر می‌گوید آخه از کجایِ من به این داستان رسیدی       زیبا گفت باریک‌الله تو  از این چیزا بلد نبودی بنویسی       دکتر بگذارید باقیش را بگویم         بحث من خط مقدّم رفتن شما نیست ویرگول درد خودم است       می‌خواهم طوری دردم را تصویر کنم که شما به ریشه‌اش پِی ببرید       وقتی رسیدید به خط دکتر دیدید جهنّم است      خاک و دود و آتش و آدم‌هایی مثل من که این طرف و آن طرف خاک‌ریز و سنگر و جاهای دیگر ریخته‌اند زمین      می‌دانم که دلتان می‌خواست هیچ مسئولیتی احساس نمی‌کردید می‌نشستید رو زمین و یک دل سیر گریه می‌کردید       زیبا لب‌هام را ماچ کن از پشت صندلی بغلم کن صورتت را بگذار رو سرم طاقت دیدن این صحنه‌ها را ندارم       دکتر بعد از لحظه‌ای که خشک ماندید سر جاتان دسته‌ کیفتان را محکم فشردید و دویدید       یک عالمه صدای ناله می‌آمد تو بستر صدای توپ و تفنگ تانک و غرش انفجار       اما شما از کجا می‌دانستید ناله از گلوی کدام یکی از این همه نعش بیرون می‌آید       یکی‌یکی همه را تفتیش می‌کردید      اولین نفر به ظاهر سالم بود و زل زده بود به شما       اما وقتی برش گرداندید دیدید پشت سرش نیست و چیزی که روی خاک ریخته نه شبیه مغزی‌ست که تو کلّه‌پزی می‌خوریم نه شبیه خونی که رو زمین کشتارگاه می‌بینیم      دکتر بی‌خود همان‌طور مات مانده بودید بالا سر جنازه به کاسه خالی سرش نگاه می‌کردید      این لئش را با گاو و گوسفند نمی‌شود مقایسه کرد این آدم است       دکتر می‌گوید راست می‌گی علامت تعجب      حتّی تو سالن تشریح هم آدما این شکلی که تو می‌گی نیستن      دکتر من نمی‌گویم جنگ می‌گوید      حالا این بحث را ول کنید مگر صدای ناله‌ها را نمی‌شنوید      بجنبید       دکتر می‌رود بالا سر دوّمی       این یکی هم به پشت افتاده رو زمین چشم‌هاش را سفت بسته و دهنش بازمانده و به سختی نفس می‌کشد اما نای در‌آوردن کوچک‌ترین صدا را از گلوش ندارد       دست راستش را رو شکمش فشار داده و خون از لای همه انگشت‌هاش می‌جوشد        دکتر دست را کنار می‌زند و روده‌های نفر دوّم پخش می‌شود روی شکمش و رو زمین       ای وای       زیبا چی شد       کجا می‌روی       دکتر شما چرا گریه می‌کنید        زیبا رنگش پریده بود و لب‌هاش می‌لرزید        گردن و تُک موهاش هم خیس شده بود بس که محکم آب پاشیده بودم به صورتش        بیایید دکتر        دستمالم تمیز است       اشک‌هاتان را پاک کنید       دکتر زیبا استفراغ کرد از دیدن این صحنه‌ها        شما          شما دکتر حالتان به هم نمی‌خورد       دکتر می‌گوید یه همچین وقتی آدم فرصت نمی‌کنه حالش به هم بخوره       یه هم‌چین وقتی آدم دلش می‌خواد زمین و بلند کنه بکوبه تو خورشید       زیبا یک وای کشیده گفت و بعد به هق‌هق افتاد و تو هق‌هقش گفت اگه تو اونجا بودی       دکتر یک لحظه ببخشید        زیبا را بغل کردم و تند‌تند همه صورتش را ماچ کردم       دکتر یک چیزی مثل سستی دوید تو همه تنش       مشتش باز شد و کیفش افتاد رو زمین کنار روده‌ها        زیبا با گریه می‌گوید تو رفتی به دکتر بگی دستت درد می‌کنه اینا دیگه چیه       دکتر هیچ‌وقت مثل آن‌وقت نفستان گرم بوده علامت سوال       هیچ‌وقت مثل آن‌وقت چیزی را بی‌این‌که معنایی از گفتنش مدّ نظرتان باشد از عمق سینه‌تان فریاد زده‌اید علامت سوال       دکتر دستمالم را پس می‌دهد و می‌گوید اینا چه ربطی به درد دستت داره       دکتر من از این نعره‌ها زیاد می‌کشم       مگر نه زیبا       دکتر وقتی دردم به جایی می‌رسد که حتّی عرق هم جواب‌گو نیست از این نعره‌ها می‌کشم       زیبا بگو به دکتر      دکتر این نعره‌ها قوی‌ترین مسکّنی ست که تا حالا مصرف کرده‌ام       زیبا اشک‌هاش را با پشت دست پاک کرد      گفت آره ویرگول سر این مسکّنات منم باید واسه دَوَلِ  دنیا زبون بریزم بگم ببخشید همسایه خیلی مریضه       دکتر می‌گوید بیچاره زیبا خانوم ویرگول چی می‌کشه از دست تو دو تا علامت سوال       بعد از کمی سستی دکتر سفت شدید      همه عضلاتتان منقبض شد       چشم‌هاتان درید و دندان‌هاتان کلید شد به هم       سر گرداندید به اطراف دنبال چیزی       هر چیزی        رفتید سراغ تفنگی که رو گُرده‌ خاک‌ریز افتاده بود      زیبا می‌گوید بسّه تو رو خدا از این چیزها دیگه ننویس      دکتر اجازه بدهید ویرگول درد دستم دارد کم رنگ می‌شود       گلنگدن را کشیدید و بعد عربده کشیدید       اوّل فقط عربده می‌کشیدید       اما وقتی سینه‌کش خاکریز را می‌دویدید بالا نعره زدید الله‌اکبر       الله‌اکبر الله اکبر       دکتر نعره می‌زدید الله‌اکبر اصلا یادتان هست علامت سوال       زیبا دکتر از آن طرف خاک‌ریز سرازیر شد       حتّی یادش رفته بود اسلحه را بگذارد رو رگبار       شاید فقط پنج بار یا شش بار ماشه را چکاند       بعد یک صدای مهیب و خاک و دکتر پرت شد و سوزش غریبی تو بازوی دست چپش       زیبا می‌خواهد شروع کند به گریه و با همان لحن می‌گوید مُرد       نه زیبا من تازه پیشش بودم       این قضیه مال هشت سال پیش است       دکتر پلک‌هاتان از درد سنگین شد و فقط یک بار دیگر ناله کردید        الله‌اکبر        زیبا دکتر نمی‌تواند کاری برای دستم بکند این درد فکر کنم همیشه با من است       دکتر گفت شما جنگ بودید موجی چیزی        نه دکتر به سنّم نمی‌خورد       زیبا می‌گوید حتما فکر کرده کس و کارت را تو جنگ از دست داده‌ای        اتّفاقا همین را هم گفت زیبا        گفتم دکتر من چیزی ندارم از دست بدهم حتّی خودم را         زیبا می‌گوید خاک تو سّرت با این حرف زدنت        دکتر فقط آه کشید       گفت دارو برات بنویسم همون قدیمیاس        اگزازپام قرص اعصاب        با آلومینیوم ال‌جی و از این چیزا        گفتم فایده نمی‌کند دکتر       زیبا جیغ می‌کشد سرم تو از کدوم گوری می‌دونی فایده نمی‌کنه گوز        زیبا جلوی دکتر زشت است ویرگول این حرف‌ها را نزن       دکتر گفت مشروب و سیگارت و تا اونجا که ممکنه کم کن       فکر و خیال هم نکن        زیبا این چیزها را خودمان هم می‌دانستیم نه        وِل کن       دکتر بازی و این حرف‌ها         درد مال من است دوا ندارد       استرج قرمز و یقه‌ باز زیبا را کندم         زیبا مانده بود و شلوارک آبی‌اش و سوتین سفیدش        از پشت سوتین‌اش سرم را فرو می‌کنم تو سینه‌های برجسته و سفتش        زیبا دستش را پشت سرم فشار می‌دهد و با مو‌هام بازی می‌کند        نفس‌نفس می‌زند       آرام تو نفس‌نفس زدنش می‌گوید بذا لباسم و درآرم       زبانم را بین سینه‌هاش و شکاف سوتین‌اش می‌گذارم فشار می‌دهم و آرام‌آرام خودم را بالا می‌کشم       زیبا نفس محکمی می‌زند دست چپش را پشتش ستون می‌کند سرش را پرت می‌کند عقب       دست راستش پس سرم لای مو‌هام است سرم را محکم فشار می‌دهد به خودش        وقتی زبانم از گلوش می‌رود بالا می‌رسد به چانه‌اش صورتش را جلو صورتم می‌آورد ویرگول نفس‌به نفس         سرم را دارد فشار می‌دهد که لب پایینم بیفتد لای لب‌هاش       می‌گویم زیبا اگه مثل اون اوّلیه بودم الان دستت فرو می‌رفت تو کَلَّم       زیبا جیغ می‌کشد می‌پرد عقب خودش را جمع می‌کند گوشه‌ دیوار کِز می‌کند       دکتر زیبا همان‌طور با سوتین و شلوارک کنج دیوار کِز کرده سرش را لای دست‌هاش و رو زانوهاش فشار داده بی‌صدا زوزه می‌کشد        هر کاریش می‌کنم رام نمی‌شود درد دستم صد برابر شده چه‌کار کنم دکتر علامت سوال        دکتر داد می‌زند آخه اون چه حرفی بود تو اون حال بهش زدی       منظوری نداشتم دکتر ویرگول زیبا را بِهِم برگردان          می‌دونی چه حسی بهش دست داده       دکتر سرم داد می‌زند      دکتر هم سرم داد می زند      می دانم دکتر        زنی زیر سنگینی و تماس تن لخت مرد       تحت فشار ویرگول فشار لذّت       زن‌ها که مثل مردها نیستند       همه لحظه های همخوابگی‌شان اوج است       یک دفعه دستش فرو می‌رود تو کاسه‌ خالی و لزجِ سرِ سه نقطه        دکتر می‌دانم تقصیر من بود       ولی شاید آن کسی که کاسه‌ سرش خالی شده بود یک زیبا داشته مثل زیبای من        شاید بعد از این همه سال آن زیبا حالا با مرد دیگری می‌خوابد       نصفه شب        تن لختش زیر فشار تن لخت مرد است       دستش را می‌برد پس سر مرد لای موهاش که فشارش بدهد که بیش‌تر لذّت ببرد        آن‌وقت یک‌دفعه یک لحظه کاسه‌ خالی سر از ذهنش می‌گذرد      دکتر        دکتر سرم داد       می‌زند هذیون می‌گی چرا       یه زن دیگه        شاید        اگه       به تو چه       دکتر می‌دانم دکتر می سه نقطه       چیزی را که آزارم می‌دهد نمی‌دانم چرا روم نمی‌شود به کسی بگویم       درست وقتی که زیبا همه هستی من است       درست وقتی که تن زیبا را بین بازوهام فشار می‌دهم خانه تبدیل می‌شود به خرابه‌ای که پر از گلوله است       زیبا از کنج دیوار می‌پرد با گریه بغلم  می‌کند       لبش را رو لبم هی ‌فشار می‌دهد محکم و فاصله به فاصله می‌گوید نگو        نگویم       آره نگو     سوتین‌اش را باز می‌کند        سینه‌هاش را توی دست‌هاش می‌گیرد و رو زانو‌هاش می‌ایستد جلو من         با هق‌هق و چشم‌های پف‌کرده از گریه‌اش می‌گوید بیا من مال تو‌ام عزیزم       به من فکر کن       فقط من و ببین       فقط زیبا را ببینم         فقط نشاط تن لخت زیبا را احساس کنم        اما دکتر وقتی سرم آرام‌آرام می‌خواهد برود تو نرمی سینه هاش خانه می‌شود یکی از همان خرابه‌های منطقه جنگی       زیبا می‌شود دختر لختی که رو آجر پاره‌ها و تیرآهن‌ها بی‌رمق افتاده        برجستگی بی‌نظیر سینه‌اش می‌شود یک جای خالی خونی که سر نیزه‌ای بریده       دکتر دستم را بین دست‌هاش فشار می‌دهد       بغلم می‌کند       ازم خواهش می‌کند       دکتر می‌گوید زیبا دختر خوشگلیه       خوشگل‌ترین دختریه که من دیدم        هیچ مردی نمی‌تونه از همخوابگی او‌قدر که تو لذّت می‌بری لذّت ببره       زندگی فقط مال تو و زیباست       چشم می‌دوزم به چشم‌های زیبا که وقتی پر از گریه است زیبا‌تر است       دگمه‌های شلوارکش را باز می‌کنم       زیبا مثل بچّه‌ای که ساعت‌ها گریه کرده حالا نفسش با هق‌هق قاتی شده        شانه‌های مرا می‌گیرد و آرام می‌خواباندم رو زمین        و همان‌طور که من دوست دارم شلوارک و لباس زیرش را به سختی از پاش در‌می‌آورد بس که باسن و ران‌هاش تپلند       و بعد کنار من دراز می‌کشد بغلم می‌کند و قلت می‌زند        من را می‌کشد روی خودش       دکتر راست می‌گوید            هیچ مردی نمی‌تواند این‌طور که من از ه‌خوابگی لذّت ببرد        هیچ مردی نفس‌های گرمی مثل نفس‌نفس زدن‌های زیبا کنار گوش من نمی‌تواند احساس کند          هیچ مردی نمی‌تواند این‌طور که زیبا به سر و بدن من دست می کشد نرمی و محکمی را با هم احساس کند      کمر هیچ مردی این طور که زیبا پاهاش را دور کمر من حلقه کرده و فشار می‌دهد نمی‌تواند از زوردردِ  فشار به خنک‌ترین جای لذّت برسد        زیبا دیگر از خود بی‌خود شده       نفس‌نفس نمی‌زند صدا می‌کند       دیگر رها شده        منتظر پایان من است تا به اوج لذّت برسد        بعد کرخت و سبک خودش را به بوسه‌های من بسپرد و بین خواب و بیداری سیر می‌کند       اما دکتر        نمی‌دانم توی آن خانه خرابه چند تا چیز شکل آلت من توی جایی بوده‌اند که حالا آلت من است        دکتر نمی‌دانی         این جای زیبا که حالا منشاء همه لذّت‌های دنیاست یک روز توی آن خانه خرابه دردناک‌ترین نقطه‌ جهان بوده        دکتر روزی زیبا از درد این لذت جان سپرده         زیبا های‌های گریه می‌کند        از پشت بغلم کرده و سرش را رو شانه‌ام گذاشته        دکتر به نظر شما برای این که ناکامش گذاشته‌ام گریه می‌کند یا از آن دردی‌ست که گفتم        دکتر می‌گوید برا هیچ‌کدوم        واسه درد دست توئه که حالا این جوری انداختت به نعره زدن        دکتر می‌خواهم لطفی به من بکنید        خودم نمی‌توانم        درد دستم مهم نیست ویرگول بگذارید باشد         اما من فقط وقتی می‌توانم تحمّل کنم که از زور مستی دیوار را سقف می‌بینم        دکتر من می‌خواهم صبح تا شب شب تا صبح عرق بخورم ویرگول چاره‌ دیگری نیست        به زیبا بگویید اگر می‌خواهد برود زیر پل ترمینال و همان کاری را که گفت بکند        و باز مثل هر شب زیبا تن لختش را کشید طرف یخچال و اشک‌هایش را که می‌ریخت زمین لِه کرد        بطر عرقم را آورد و         دکتر بفرمایید          دو تا استکان با هم می‌زنیم        دکتر می‌گوید وضع دستت چه‌طور است         اصلا تعریفی ندارد دکتر ویرگول مهم نیست        دکتر می‌گوید غذا باهاش خوب بخور        کَمَم بخور        انقدر که راحت بخوابی        زیبا صورت پر از خنده‌اش را        نمی‌دانم از کجا فهمیده استرج قرمز و شلوارک آبی تو تن او رنگ خنده است علامت سوال        صورت پر از خنده‌اش را می‌چسباند به صورتم رو به دکتر می‌گوید اگه غیر از اون که شما گفتید بکنه آقای دکتر پدرش و درمیارم        بعد آرام زیر گوشم می‌گوید می‌رم زیر پل ترمینال به هر کی از راه رسید می‌دم         دلم ریخت        از زیبا بعید نیست این کارها را بکند        زیبا قه‌قه می‌خندد       دکتر هم آرام می‌خندد        استکانم را بالا می‌گیرم و با همه وجودم قول می‌دهم کاری نکنم که زیبا پدرم را دربیاورد         دکتر به سلامتی شما نقطه

 

تیر ماه ۷۹






 
comment نظرات ()
 
 
همنشینی اعداد با انسان
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

 

2 بر 2
2 از 2
2 با 2
2 در 2
،
2 کنارِ 2


حجت بداغی


تقدیم به همه ی شما که با هم بشریتید.
می خواهم سر به تنتان نباشد. چون می میرید، از دستم می روید،
من را اصلا نمی شناسید. چون نمی فهمید من آن قدر
محبت دارم که به په همه ی شما به اندازه ی یک عمر می رسد.
آدم ها! با این که محبتم را درنیافته اید، اما نثارتان
می کنم همه ی محبتم را، همه ی وجودم را.

دو بر دو می شود یک.
1=2÷2

دلم برای همه تنگ شده است. همه ی کسانی که نیستند. کسانی که مرده اند، کسانی که گفته ام دیگر نمی خواهم ببینمشان. کسانی که هیچ وقت فرصت نشده است دوستشان باشم. دلم برای همه ی بشر تنگ شده است. کاش همه عزیزانِ من می شدند، دوستانِ من. و یا... ای کاش!، ای کاش!...، کاش می توانستم همه را بکشم، مرده و زنده را.

دو از دو می شود صفر
0=2-2

من از خیلی وقتِ پیش یاد گرفته بودم به هیچ کس اعتماد نکنم. برای این که اگر روزی به همه گفتم کمک، و همه رو گرداندند، دردِ تنها ماندنم از درماندگیم سنگین تر نشود. اما حالا مدتی ست علاوه بر این که به هیچ کس اعتماد نمی کنم، مشکوکم. من به همه شک دارم. همه را از پشتِ عینکِ خوشگلم با سوء ظن نگاه می کنم. احساس می کنم همه با حضورشان می خواهند به من بفهمانند تنهایی دردِ بزرگی ست.
پس کی قرار است بمیرم؟

دو با دو می شود چهار.
4=2+2

چقدر لذت بخش است، زن بگیرم. ازدواج کنم. کسی به من با همه ی تنش اعتماد کند. من به کسی با همه ی بدنم اعتماد کنم. اما نمی فهمم، چرا از همه ی زن های عالم فقط یکی؟! این چه احساسِ غریبی ست؟ چرا فقط یکی؟
احساسِ زن گرفتن زیباست، از هجومِ لذت موج موج شده. اما من به هیچ قیمتی، حتی به قیمتِ زن نگرفتن، حاضر نیستم از این همه چشم بگیرم و به یکی، فقط به یکی نگاه کنم.

دو با دو می شود چهار.
4=2×2

چه کسی گفته همه ی ما مجبوریم بمیریم؟ اصلا چرا من از ماده ای تشکیل شده ام که پیر می شود؟ من نمی خواهم بمیرم. من جاودانگی می خواهم با همین تن با همین بدن. باید بگردم. باید همه جا را خوب بگردم. بالاخره تویِ این هستیِ به این بزرگی باید گوشه ای یک خورده جاودانگی گم شده باشد. من و تنم اگر از هم جدا شویم هیچ ارزشی نداریم. من داستان های خوبی می نویسم، خوب فکر می کنم، حسّم قوی ست. من خوب می رقصم، عالی می بوسم، بلدم چطور مست کنم، خیلی خوش تیپم. التماس می کنم! یم ذرّه جاودانگی. فقط به اندازه ی یک نفر. من و بدنم طاقتِ دوری از هم را نداریم. حرفم را باور کنید!

زندگی سخت شده است. همه ی مردم همین احساس را دارند. به نظرم باید انقلاب بشود. یک اتفاقِ بزرگ. قیمتِ نفت، ترافیکِ شهرها، آلودگی هوا، بی امکاناتیِ روستاها... . اتفاقی که رویِ همه چیز تاثیر بگذارد.
کاری ندارد، من چاره ی کار را می دانم. فقط کافی ست باور کنید. هر کس به اندازه ی یکی از نفس هاش. گوش کنید؛
دو بر دو می شود پنج
5=2÷2
دو از دو می شود پنج
5=2-2
دو با دو می شود پنج
5=2+2
دو در دو می شود پنج
5=2×2

احساسِ سبکی می کنم. حالا احساس می کنم سبک شده ام. سبک شوید، شک نکنید. همه چیز عوض شد. دو کنارِ دو دیگر برای هر کس یک معنای مجزّا ندارد. دو کنارِ دو، به هر شکلی، برای هر کسی، فقط یک معنا دارد. سبک شوید.

 


 
comment نظرات ()
 
 
همنشینی اعداد با انسان
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

2 بر 2
2 از 2
2 با 2
2 در 2
،
2 کنارِ 2


حجت بداغی


تقدیم به همه ی شما که با هم بشریتید.
می خواهم سر به تنتان نباشد. چون می میرید، از دستم می روید،
من را اصلا نمی شناسید. چون نمی فهمید من آن قدر
محبت دارم که به په همه ی شما به اندازه ی یک عمر می رسد.
آدم ها! با این که محبتم را درنیافته اید، اما نثارتان
می کنم همه ی محبتم را، همه ی وجودم را.

دو بر دو می شود یک.
1=2÷2

دلم برای همه تنگ شده است. همه ی کسانی که نیستند. کسانی که مرده اند، کسانی که گفته ام دیگر نمی خواهم ببینمشان. کسانی که هیچ وقت فرصت نشده است دوستشان باشم. دلم برای همه ی بشر تنگ شده است. کاش همه عزیزانِ من می شدند، دوستانِ من. و یا... ای کاش!، ای کاش!...، کاش می توانستم همه را بکشم، مرده و زنده را.

دو از دو می شود صفر
0=2-2

من از خیلی وقتِ پیش یاد گرفته بودم به هیچ کس اعتماد نکنم. برای این که اگر روزی به همه گفتم کمک، و همه رو گرداندند، دردِ تنها ماندنم از درماندگیم سنگین تر نشود. اما حالا مدتی ست علاوه بر این که به هیچ کس اعتماد نمی کنم، مشکوکم. من به همه شک دارم. همه را از پشتِ عینکِ خوشگلم با سوء ظن نگاه می کنم. احساس می کنم همه با حضورشان می خواهند به من بفهمانند تنهایی دردِ بزرگی ست.
پس کی قرار است بمیرم؟

دو با دو می شود چهار.
4=2+2

چقدر لذت بخش است، زن بگیرم. ازدواج کنم. کسی به من با همه ی تنش اعتماد کند. من به کسی با همه ی بدنم اعتماد کنم. اما نمی فهمم، چرا از همه ی زن های عالم فقط یکی؟! این چه احساسِ غریبی ست؟ چرا فقط یکی؟
احساسِ زن گرفتن زیباست، از هجومِ لذت موج موج شده. اما من به هیچ قیمتی، حتی به قیمتِ زن نگرفتن، حاضر نیستم از این همه چشم بگیرم و به یکی، فقط به یکی نگاه کنم.

دو با دو می شود چهار.
4=2×2

چه کسی گفته همه ی ما مجبوریم بمیریم؟ اصلا چرا من از ماده ای تشکیل شده ام که پیر می شود؟ من نمی خواهم بمیرم. من جاودانگی می خواهم با همین تن با همین بدن. باید بگردم. باید همه جا را خوب بگردم. بالاخره تویِ این هستیِ به این بزرگی باید گوشه ای یک خورده جاودانگی گم شده باشد. من و تنم اگر از هم جدا شویم هیچ ارزشی نداریم. من داستان های خوبی می نویسم، خوب فکر می کنم، حسّم قوی ست. من خوب می رقصم، عالی می بوسم، بلدم چطور مست کنم، خیلی خوش تیپم. التماس می کنم! یم ذرّه جاودانگی. فقط به اندازه ی یک نفر. من و بدنم طاقتِ دوری از هم را نداریم. حرفم را باور کنید!

زندگی سخت شده است. همه ی مردم همین احساس را دارند. به نظرم باید انقلاب بشود. یک اتفاقِ بزرگ. قیمتِ نفت، ترافیکِ شهرها، آلودگی هوا، بی امکاناتیِ روستاها... . اتفاقی که رویِ همه چیز تاثیر بگذارد.
کاری ندارد، من چاره ی کار را می دانم. فقط کافی ست باور کنید. هر کس به اندازه ی یکی از نفس هاش. گوش کنید؛
دو بر دو می شود پنج
5=2÷2
دو از دو می شود پنج
5=2-2
دو با دو می شود پنج
5=2+2
دو در دو می شود پنج
5=2×2

احساسِ سبکی می کنم. حالا احساس می کنم سبک شده ام. سبک شوید، شک نکنید. همه چیز عوض شد. دو کنارِ دو دیگر برای هر کس یک معنای مجزّا ندارد. دو کنارِ دو، به هر شکلی، برای هر کسی، فقط یک معنا دارد. سبک شوید.



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تریلوژی خمیازه
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

بابا پیر

 

 

به رفیق با پی و ریشه. کسی که برام کوه دماوند است.

مهران قاجار

 

- ... خیابون شلوغه فدات شُم. می‌خوای دروغَکی بِگُم نیس؟ فقط کسی پاپیِ مُو نمی‌شه!

دیگه پیر شدی آخه بابا، دندونگیر نیسّی ... کِی می‌خواد بره تو کلَّت ...

دَس رو دِِلُم نذار که داغه، دستِ بدجور می‌سوزه ... های! ... هَمَش می‌ترسُم شب کَپیدُم صُبِش چی می‌شه ... 

پیرمرد گفت: با ترس نخواب.

پول در می‌آوُردم سیگار بگیرم. نشسته بودند رو جدولِ جوب، کنار خیابان. قدِّ یک نفر وسطشان فاصله بود.

جعبه و سیگارهای روش کنار پای پیره مرد بود. زنه گفت:  هِی برامُو چُسی نیا با ایحرفات! هر چی می‌کشُم از تو می‌کشُم. به پیره مرد گفتم: حاجی چی گفتی؟ سرش را سنگین بلند کرد. سنگین تر نگاهم کرد. زنه گفت: ایبچّه کونیایِ نیگر ندارشون ایجا، ردش کن بره سی خودش. پیرمرده گفت: اِی ولّا به تخم بابات! ... می‌گم شص هفتاد ساله داره خوار مادرم گاییده می‌شه یه چیز فَمیدَم، سرگشنه گذاشتم زمین گذاشتم، اما نباهاس با ترس کپه مرگَمو بذارم ... هِی ی ی! امشب خوابیدی فرداش به تخمِت جوون. این زنه ام می‌بینی می‌گه می‌ترسم تخم نداره شب بگه فردا به تخمَم.

خُو چی می‌خوای سیخ شدی ایجا؟! خانوم می‌خوای شاشِت کف کرده فقط مایُُم.

اَی تف به ذاتِ جندَت پدر جاکِش!! ... چی می‌خوای جوون؟

گفتم: یه بسّه 57 بده.

بِم گفتن سرِ خیابون شوش می‌شینه، تو دهنه میدون. تو شلوغیِ مسافر و مسافرکش و ماشین باری و عمله حمّال. یََنی اینوَر سبزه میدون. راس می‌گن، تو اون شلوغی جون می‌ده برا کاسبی، اما جیگَرَم می‌خواد. بابت جنسِشَم هر کی کشیده می‌گه خیلی لطیفه. باهاس مال باش که اینهمه بنگی مشتریشَن. من خودم نرفتم پیشِش، بچّه خزانه ایا تازه پیداش کردَن. اسدالله سگی می‌گفت به یه کورس ماشین نِشِستنِش میَرزه تا شوش. می‌گفت عمله فری رشتیه. فری و که می‌شناسی؟ بچّه منصور. اون براش میاره. تیکّه هزاری صدش، تیکّه پونصدی پنجاش واسه بابا پیر. می‌رَم از بچّه های منصور پرس و جو. راس باشه فری براش میاره مشتریشم. گفتن اگه می‌خوام جنس بگیرم صداش کنم بابا پیر. نشونِشَم به اون نشون که رو جدول جوب می‌شینه، بغل جعبه سیگارش. یه فلاکس کهنه داره توش پر چایی مثه قیر. حَب می‌کنه. کلاه شابگاهِ خاکستری، کتِ قهوه ای، شلوار کردیِ سیاه. سیبیلش کِلِ سیبیل ماسیس عرق فروشه. صورتِشَم می‌گن مثه ماسیس چین و چروکه. یه پیره زنِ جنوبیَم بیشتر وقتا پَلوش می‌شینه. انگار خود بابا پیر از جنوب فرارِش داده تِرون. می‌گن قدیم مالی بوده برا خودش، امّا حالا سینه هاش شده قدّ سیرابی. راه فرجِشَم واسه با کله رفتن خوبه. اسم زنه خاتونِ انگار، بی خیلِش. اما بابا پیرو می‌گن سرد و گرم کشیده، یه چیزایی سرش می‌شه. می‌خوای ببینیش برو، اما نگو بابا پیر. خیال می‌کنه جنس می‌خوای. حرفشو بشنوی تَئویلِت می‌گیره ...

همینا دیگه ...

کنارشان از جوب پریدم آنطرف، رو جدول پیاده رو نشستم.

خاتون گفت: سی چی به آقا بد می‌گی یارو؟! ... های، اَیه او روز تو نَخلِستون خامِت نشده بودُم ... اَیه پا نشده بودُم پیِِت بیُم تِرون ...

بابا پیر از فلاکسش چای ریخت تو نعلبکی.

حالیت هَس چی بِت می‌گٌم؟ آقام هیمجور زنده زنده چالِت می‌کِرد. خامم کردی بابا پیر. خامُم کِردی. گفتی می‌برُمِت تِرون می‌ذارُمِت برا خودت خانُمی ‌کنی. خانمی که کردُم، اما برا هر کی رسید قوتُم داد.

چاکّرِ بابا پیر، ... هنو این خاتون‌و عقدش نکردی؟

بابا پیر نعلبکی را زمین گذاشت، گفت: بچّه کونی هر چی بیشتر می‌ده روشَم بیشتر می‌شه ... مایََت کو؟

یکی از همین بنگی ها بود. همشان شکل همند. چشمهاشان رک زده، صداشان خفه و خِس دار است، اما محکم، لباسشان ارزان و کثیف است، و دو تا انگشت شست و سبّابه راستشان از داغ حشیش سیاه و زمخت شده.

یارو خندید، داندانهای زردش افتاد بیرون. یک هزاری گرفت طرف بابا پیر. گفت: بابا پیر ای خاتون دیگه مالی نیس واسَش تَل بندازی بالا، ... سیگاری بکش صفا کن. بابا پیر پول را گرفت تیکّه هزاری را گذاشت کفِ دست یارو،: تل و که براتو می‌ندازم بالا خوشگل ... شبا خوابی روزا منو نمی‌شناسی؟ یارو بلند خندید و گفت: ما مخلصِتیم بابا پیر. رفت. بابا پیر حبّ تریاکش را از جیب کتش درآورد انداخت تو نعلبکی. داشت با انگشت تو چای حلّش می‌کرد.

خاتون گفت: هَمی حرومزاده رو مُو مردِش کِردُم. حالا دیه خاتون مال نیس. مثه گنجیش پرید بالا زِرتی افتاد پایین.

بابا پیر نعلبکی را هورت کشید، بعد سبیلش را تاب داد. گفت: اون روز برا من نکن ماده سگ. اون روز زرنگ بودم هم تو رو کَردم هم به آقات گفتم بیاخ. اونروز اگه کسی می‌تونست جلوم در میومد. حالا هر چی اگه و کاشکی بکنی آقات از گور در نمیاد منو چال بکنه.

اَیه زرنگ بودی بابا پیر او همه سال حبس نمی‌کشیدی!!

بچّه تِرون اگه زرنگ باشه نصف عمرش زندونه.

حتّی اَیه یه غریبی مثه مُو پاپیِش تو غربت باشه! ... خاتون صورتش را کشید زیر چادر، هِق هِق شانه هاش لرزید.

بابا پیر حرف زدنش مثل این است که تو بشکه سوهان بکشند، با فاصله و یواش یواش حرف می‌زند. اما دَمِش گرم است. همه تریاکی ها، الَلخصوص پیر شده هاش، دمشان گرم است.

حبّش را که انداخت چشمهاش باز شده بود. یک خورده زل زد به خاتون، پلکهاش سنگین بود، گفت: تُف به ذات ناشکرت زن! حالا که وَرِ دلم نِشِسّی دارم خرجِتو می‌دَم، مرگت چیه؟ داشتم نگاهشان می‌کردم. نگاهش چرخید به من، گفت: چیه جوون؟ شانه هام را انداختم بالا. گفت: چیزی می‌خوای؟ داشتم می‌گفتم نه که یک خاور جلومان ایستاد. اگزوزش درست تو بساط بابا پیر بود. روغن سوزی هم داشت صاحاب مرده. یک خورده که گذشت فهمیدم از قصد ایستاده، هِی گاز می‌داد. خاتون سرش را از زیر چادر بیرون کشید. می‌خواست چیزی بگوید که شاگرد کلّه اش را از پنجره کرد بیرون. داشت می‌خندید، گفت: خاتون بریم صفا؟ خاتون گُر گرفت، گفت: الهی او جیگرت لخته شده بریزه لا پای نَنَت. بابا پیر داد کشید: کیه؟ خاتون گفت: همو که دیروزا باش رفتُم. بابا پیر کلاهش را برداشت، کتش را از شانه انداخت پایین، دست برد زیر بساطش، بعد پا شد راه افتاد. بلند شدم. شوفر و شاگردش قَه قَه می‌خندیدند. صدای خاور باباپیر و خاتون را وادار کرده بود داد بزنند. دود بساط باباپیر را گرفته بود. خاتون می‌زد به سینه اش و نفرین می‌داد. باباپیر دولّا دولّا می‌رفت جلو، اما سرش بالا بود. داد کشید: عمّه کونی بیا پایین ببینم. پسّون کی و می‌خوای ببرّی؟ شاگرد شوفر گفت: تمّونِت نیُفته بابا پیر، بشی خاتون بی تمّون ... . بابا پیر دستش را رو کرد. نیمچه را برد بالا، از بنا گوش شاگرد تا زیر چانه اش خط انداخت. کف کرده بودم. فقط خط بود نه بیشتر. شاگرد شوفر داد کشید: آخ! زد بی پدر. شوفر از جلو خاور با چوب پیچید سمت بابا پیر. چوب را بالا برد، داد کشید پفیوز و یکی گذاشت رو کتف راستش. نیمچه افتاد زمین. تا خواستم از جوب بپرم خاتون چوب به دست وسط بود. دو سه تا زد. بعد یکی می‌خورد یکی می‌زد. شاگر شوفر افتاده بود رو بابا پیر. پریدم طرفش پس یقه اش را گرفتم کوبیدمش به خاور. یک کلّه گذاشتم تو صورتش. خواستم دومی را بزنم بابا پیر داد زد: ولش کن. نگاهش کردم. نیمچه را با دست چپ گرفته بود. گفت: بَرِش گردون محکم نیگرش دار. گردنش را گرفتم زیر بغلم. با یک ضربه شلوار یارو را جر داد. بعد کشیدش پایین. شاگرد انگار دسته جارو بِهِش رفته بود؛ جیغ می‌کشید. بابا پیر، با دست چپ، یک خط این طرفِ چاک انداخت یکی آنطرف. خط ها را بی اینکه شُل و سفت کند تا بالای زانو برد پایین. گفت: بندازش بالا ... دیگه روش نمی‌شه جلو کسی لخت شه، بندازش بالا ... هر کی ببینه می‌گه براکی گنده گوزی کردی هم کَرد هم خط انداخت ... بنداز بالا مزلّف و ... از زیر چارقد خون راه گرفته بود تو صورت خاتون. شوفر افتاده بود زمین، گولّه شده بود تو خودش، مثل مارمولک بالا پایین می‌پرید. خاتون پاهاش را از هم باز گذاشته بود مثل اینکه گردِ فرش بگیرد می‌کوبیدش. بابا پیر داد زد: بسّه! کشتیش زن ... . بعد یواش گفت: اگه این زنه ام نبود با این گردن کلفتا نمی‌شد کاسبی کنم. خاور گازش را گرفت و رفت.

نشستم وسطشان. خاتون چادرش افتاده بود دور کمرش، جِزّمی زد و نفرین می‌داد. بابا پیر کلاهش را گذاشت سرش. گردِ کتش را با پشت انگشت گرفت بعد انداختش رو شانه هاش. دستمال یزدیش را داد به خاتون که خون را پاک کند.

گفتم: کی بودَن؟

خاتون با همان جِزّ زدنش گفت: دیروزا آمدن پیُم. ذوق گرفته بودُم مشتری پیدا شده، پَن شیش تا! همه شون رفتن بالا سیرشون کردُم. بعدش دورُم گرفتن پسُّونام بزرگه یه قدّیشه بِبُرّن. خون به جیگرُم کردِن پولُمُم ندادِن کردنُم بیرون. تف به لای پای خوار مادرتون، حقِّ ضعیفه خوردن کجاش مردانگیّه؟!

بابا پیر گفت: بچّه کجایی جوون؟

گفت: خزانه حاجی. محسن قَجر ازت برام گفته ... نمی‌دونم بشناسیش؟

گفت: خزانه فرآباد؟ ... نه، این قجرو نمی‌شناسم ... اما میان پیشم.

گفتم: اسدلله سگی؟ می‌شناسیش؟

گفت: آره ... مرامش والاس ... (نگاهم کرد) ... مثه خودِت.

ماکوچیکتیم حاجی.

کوچیکتر از من که هسّی ... اما بچه های خزانه با مرامَن، آخ ... خوارکسّه زد کتمو اِنداخت.

بابا پیر از فلاکسش یک استکان چای ریخت. گفت: اِنقد دیگه زِق نزن، سرم رفت ... اهل چی ای جوون؟

گفتم: سیگار.

گفت: نشه جات؟

گفتم: عرق سگی.

چوب سیگارش را از زیر جعبه برداشت. از بسته اشنوش تعارفم کرد. یک نخ برداشتم و نگاهش کردم. با حوصله دور تا دورِ اشنو را زبان زد، گذاشتش سر چوب سیگار و کبریت کشید. سیگارم را روشن کردم. بعد مالِ خودش را روشن کرد. یک پک زد و استکان چای را یک نفس رفت بالا. گفت: کارِت چیه؟

گفتم: زیاد معلوم نیس ... بیشتر الّافم.

گفت: الّافیت چیه؟

گفتم: والّا چیز می‌نویسم.

گفت: اومدی منَم بنویسی نه؟

یکی دیگر از این بنگی ها آمد. پول داد جنسش را گرفت و رفت. بابا پیر دو تا صدی جدا کرد داد به خاتون، گفت: ظهره، برو یه چیزی بگیر کوفت کنیم ... . فری بفَهمه فاتحه این یارو خاوریه خوندَس.

گفتم: بابا پیر می‌ذاری ناهار مهمونت کنم؟

اصلاً سرش را هم بلند نکرد، گفت: نه.

گفتم: پس یه تیکّه هزاری می‌دی ببریم؟

گفت: هر چی عشقته، من متشریم و نمی‌پرّونم ... اما بابا پیر و کج و کوله ننویسی!

گفتم: بابا پیر چی دوس داری ازِت بنویسم؟

گفت: بنویس بابا پیر بعدِ یه عمر لات بازی و عرق خوری افتاد حبس. ده سال کشید اومد بیرون. هم پیر شده بود، هم عملی شده بود، هم خاتون جنده شده بود ... حالا اَم هیچّی نداره غیرِ دو تا خایه‌ء گُنده. حواله تو و اون چیزا اَم که می‌نویسی به خایه‌هام.




 
 
 

 
comment نظرات ()
 
 
تریلوژی خمیازه
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

نکبتی‌ها


                                                                        تقدیم به یک بچة پرّو،

                                          با اینکه می‌ترسد هم می‌رود هم موثر است.

                                                                                        م.پاکنهاد



شب شده. بچه‌ها سر کوچه جمع‌اند. غروب رضا آشغالی رفته چهار‌راه نکبت عربده کشیده. بچه‌های چهار‌راه نکبت هم تا خورده زدندش. رضا آشغالی تا همین حالا درمانگاه بوده. زیر بخیه و باند. حالا هم باند‌پیچی و لنگ و داغون قاتی بچه‌ها سر کوچه وایستاده.

«سلام.»

همه جواب سلامم را می‌دهند. رضا ادامه می‌دهد:

«به جون مولا کم نیوردم. هر کیشون تکی بیاد می‌خوربش … »

احمد غول می‌گوید: «می‌ریم داش رضا … مگه بچه محلات تخمشونُ گربه خورده، می‌ریم … چاررا نکبتُ میاریم پایین.»

تازه می‌بینم همه دست پُرًند. شیشه، چاقو، پنجه بوکس …

می‌گویم: «ول کنین بابا حرضت‏ِ عباسی! … یکی اون وسط ناکار می‌شه می‌کننمون حبس …

حالا بیا بسازش!»

«حالا انگار تن تال حب تتیده قدقد می‌کنه؟!»

همه زدند زیر خنده. امید چالّی با آن زبانش که می‌گیرد دلقک محل است. هر محلی یک دلقک هم می‌خواهد.

گفتم: «نکشیدی رفیق، نکشیدی … بری اون تو اولین چیزی که می‌گی گه خوردمه.»

«بیا جون مولا، یارو خوارِ مملکتُ گاییده انقده حبس ‌حبس نمی‌کنه!! چیه مگه؟ فوقشم کردنت تو، میای بیرون دیگه … »

یعنی آن دیوار؟! … آن دیوار چقدر برای این‌ها نمی‌تواند باشد؟ من که حبس بودم بود. همیشه بود، دقیقه به دقیقه. رضا آشغالی را پشت آن دیوار تصور کردن کار سختی نیست. آن دیوار عمه کونی.

غروب‌ها می‌رفتم تو سلولمان طبقه دوم. هوا‌خوری آزاد می‌شد، می‌شد رفت نشست تو سلول. از پشت میله‌ها دیوار را تماشا می‌کردم. این‌طرف تو حیاط یک مشت کارتون خواب کر و کثیف می‌زدند تو سر و کلة هم. چند تا آدم حسابی هم بودند، سیگار می‌کشیدند و قدم می‌زدند. آسفالت حیاط از این‌طرف که ساختمان بود شروع می‌شد می‌رفت تا آن‌طرف و می‌رسید به دیوار بتونی. پنج متر! دو متر هم سیم خاردار روش. از لای سیم‌خاردارها چند تا درخت کاج پیدا بود و از لای درخت‌های کاج گوشه خرپشتة یک خانه. و هیاهو. هیاهوی این‌طرف و هیاهوی آن‌طرف دیوار. هر دو آن‌قدر در‌هم و برهم بودند که نمی‌شد چیزی ازشان فهمید. اما هیاهوی این‌طرف را انگار می‌دانستم، چیزی که نمی‌دانستم هیاهوی آن‌طرف بود. این‌طرف دیوار همه از یک چیز حرف می‌زدند؛ بیشتر نمی‌توانستیم. ولی آن‌طرف … آن‌طرف … آن‌طرف هر کی هر چی دلش می‌خواست می‌گفت. کسی چه می‌داند هر آدمی دلش چه می‌خواهد؟
احمد غول می‌گوید: «بیا. محمود قلنبه اینام اومدن.»

شش هفت نفرند. یا یک چیزی پیچیده‌اند تو گونی دستشان است، یا شلوار و کمربندشان باد کرده.

«سابولیکم…

چاکّریم…

دمتون گرم اومدین …»


با هم دست می‌دهیم. نگاهم می‌چرخد به چیزهایی که حالا از گونی‌ها و کمرها در‌می‌آیند. نیمچه، چوب، قمه … یکیشان شمشیر سامورایی دست گرفته.

می‌گویم: «بابا جون مادرتون بی‌ خیال شین … اقلکم دست خالی بریم.»

محمود قلمبه می‌گوید: «تو برو بشین کتابتُ بخون بابا …»

امید چالّی می‌گوید: «می‌ترتی؟»

می‌گویم: «مشتی می‌خوای نترسم؟! می‌کننمون اون تو … اگه یکی بمیره … »

رضا آشغالی زیر گوشم می‌گوید: «می‌ترسی نیا برار … . من انتظار اکّسی ندارم.»

«ترسیدنش که می‌ترسم … اما نمیشه که نیام.»

نگاه می‌کنم به دستهاشان، همه یک چیزی دارند. می‌روم طرف بقالی. پشت سرم صدای احمد غول را می‌شنوم: «بابا خایش مال دعوا ِ حرف نداره، نیگا نکن می‌گه می‌ترسم. رفت زندون اومد کُسخل شد. می‌گه میندازنمون پشت یه دیوار هیچ گهیَم نمی‌تونیم بخوریم.»

یک نوشابه می‌خرم. پول گرویی شیشه را هم می‌دهم. همین‌طور که برمی‌گردم نوشابه را خالی می‌کنم رو زمین. دستم باید پر باشد.

احمد غول می‌گوید: «داداش یه مینی‌بوس بیگیریم.»

ما را هم از دادسرا با یک مینی‌بوس بردند. مینی‌بوس کیپ تا کیپ پر شده بود. اما من چون صبح زود «بازداشت موقت » را تو پرونده‌ام نوشتند زودتر سوار شده بودم، یک جایی آن گوشه‌ها پیدا کرده بودم بنشینم. بیچاره آنها که وایستاده بودند.

محمود می‌گوید: «نه آقا جون بیست دقه پیادست گز می‌کنیم.»

رضا می‌گوید: «می گیرم، … وایسین می‌گیرم.»

صدای بچه‌ها بلند می شود:

«نه بابا …

بی‌خیل بابا ولش …

بذا پاهامون واشه … پیاده می‌ریم … »

فقط من و امید چالّی چیزی نگفتیم. آن‌روز تو مینی‌بوس هم همه حرف می‌زدند. غیر از من و یکی که صندلی جلویم نشسته بود. بعداً فهمیدم لال بوده.

احمد می‌گوید: «پس یا علی … بریم.»

تو مینی‌بوس هم یکی از صندلی آخر گفت: «یا علی سرکار، پر شد دیگه برو … پختیم از گرما.»

راننده گفت: «ای علی بزنه به کمرت! دزد و چاقوکش علیُ کجا می‌شناسه؟!»

شیشه نوشابه را تو دستم سبک سنگین می‌کنم. اگه یکی را باهاش بزنم صبح کلانتری بعد دادسرا.

لامپ سر در همه خانه‌ها روشن است. دم همه خانه‌ها یک عالم زن و بچه ریخته. جلو زندان هم زن و بچه زیاد بود. پدرها این‌جور موقع‌ها بیرون نمی‌آیند. چون مجبورند به پسرهاشان بگویند نرو!

پسرها گوش نمی‌دهند و پدرها سرشکسته می‌شوند. بابام جلو زندان چه گریه‌ای می‌کرد. رفته بود آن ته وایستاده بود من نبینم. اما یک نظر از پنجره در اصلی دیدم. خواهرهای بزرگ‌تر و مادرها رنگ‌شان پریده و زیر لب دعا می‌خوانند. اما خوش به حال بچه‌ها. آدم بعضی وقت‌ها فکر می‌کند بپر‌‌بپر و داد و هوارشان بازی نیست، از این‌که بچه‌اند خوشحالند. من که هر وقت خواهر و برادر کوچکم گریه می‌کنند به مادرم می‌گویم کاریشان نداشته باش. می‌گویم یادشان افتاده بالاخره بزرگ می‌شوند گریه‌شان گرفته. مادرم هم دهنش را کج می‌کند و می‌گوید: «خاک تو سرت … وقت زنته دیگه …» اگه امشب یکی را بزنم می‌روم آن تو. اول می‌ پیچیم یک گوشه تو یک اتاق تاریک از ده تا انگشت‌هام انگشت‌نگاری می‌کنند. بعد هم یک پلاک قراضه ردنم و کارت و عکس. دو بار سابقه! کسی بهم زن نمی‌دهد!! نگاه کن، بیست تا آدم با چوب و چماق راه افتاده‌ایم. همه‌امان را با هم بفرستند قرنطینه زیاد آن‌جا نمی‌مانیم. خیلی آدم تو قرنطینه باشد می‌فرستنمان بند.

بند جوانان 325.

«موتوریه کیه؟»

احمد می‌گوید: «هندای عباسه انگار.»

بچه‌ها شل می‌کنند. من که از اولش شل بودم. موتوری می‌رسد. عباس کثافت است با ممد رپی ترکش. چاکرم نوکرم همه بلند می‌شود. امید می‌گوید: «امید چالّی بپر یه کهنه بیار دسّ ممد پاره شده.» ممد می‌گوید: «نه بابا بی‌خیلش.»

امید می‌رود.

احمد غول می‌گوید: «چی شد؟»

عباس می‌گوید: «با مشت زد تو شیشه. عربده کشیدیم مادرش گاییدَس هر کی این‌جا واسه رضا آشغالی گنده‌گوزی کرده. ممد سه، چار تا شیشه آورد پایین. تیز پریدیم رو موتور برگشتیم. گفتم داریم میایم بگوزیم بهتون.»

امید با کهنه برگشته.

محمود می گوید: «بد بریده که؟»

ممد می‌گوید: «نه بابا بز آوردم … خراشیده.» از ترک موتور عباس پیاده می‌شود. محمود کهنه را می‌گیرد دست ممد را می‌بندد. عباس می‌گوید: «برین دارم میام … موتورو بزارم برمی‌گردم.»

یارو پیرمرده تو قرنطینه بهم می‌گفت: «نصف آدمای این‌جا برمی‌گردن. عین خود من، حالیته؟ انگار هر کی بیاد حبس گرفتار می‌شه، بیرون بمونه خماریشُ می‌کشه.»

 رضا آشغالی می‌گوید: «بیست لیتری در واز گذاشتم خونه، پشت دره. برگشتیم هر کی یه لیوان می‌زنه صفا»

محمود می‌گوید: «سلامتی داش رضا و نابودی هر چی نکبته.»
بچه‌ها می‌گویند: «ای ولّا!»

پیرمرده می‌گفت: «هر کی یه بار حبس بکشه باز برمی‌گرده.»

خواهرها و مادرها دیگر پیداشان نیست. هرکدام از این مادرها زن یکی از باباهای ماست، هرکدام از این خواهرها زن یکی از ما می‌شود.

کم‌کم چهار‌راه نکبت پیدا می‌شود. زندان که بودم فکر می‌کردم اگر پام برسد آن‌طرف دیوار همه‌ی دخترها مال من‌اند. آدم وقتی آن تو باشد فکر می‌کند هر چی پشت دیوار است مال خودش است، فقط باید آن‌طرف دیوار بود. اما همین‌که آمد بیرون یادش می‌رود. همین‌که آمد بیرون همه چیز را نمی‌خواهد. فقط یک دختر می‌خواهد فقط یکی.

احمد غول می‌گوید: «رسیده نرسیده بزنید، اَمون ندینا.»

سر چهارراه نکبت هم اندازه ما آدم جمع شده.

هر کسی مثل من شیشه دارد باید چمباتمه بزند ته بطری را بشکند.

پنجاه قدمی داریم به نکبتی‌ها. از هفت هشت قدمی باید شروع کنیم عربده‌کشی. یکی دستش را می‌گذارد روی شانه‌ام. از رفقای محمود قلنبه است. می‌گوید: «رنگت پریده حاجی … چن وقت حبس کشیدی؟»

«ده روز.»

«دِکی، بابا ای ولّا … یه‌جور می‌ترسی خیالات ورم داشت نصف عمرت حبس بودی!!»

پیرمرده می‌گفت هر کی بره برمی‌گرده.

احمد غول عربده اول را می‌کشد. پشت سرش شروع می‌شود.

همه گلوشان را جر می‌دهند، صداشان را کلفت می‌کنند:

«شاشیدم دهن بدخوات رضا آشغالی …

امشب بیست تا نکبتی نکنم کونیم …

کو ! کو! کدوم خوارکسّه بود رضا …»

دلم تاپ و توپ می‌کند. شیشه را تو دستم سبک سنگین می‌کنم. نگاهش می‌کنم. چمباتمه می‌زنم می‌شکنمش.

«مادر بد خواتُ گاییدم رضا …»

هنوز صدام درنیامده. فردا می‌رم حبس. نوک انگشتم را می‌کشم به تیزی شیشه. هر بخیه یک ماه. انگشتم می‌برد. تو قرنطینه نمی‌فهمیدم حبس یعنی چی. احمد غول من را به رضا نشان می‌دهد. فکر می‌کنند انگشتم را بریدم خون بمکم تازه قاتی کنم. وقتی رفتم بند تازه فهمیدم حبس یعنی چی. باید قاتی کنم. آدم چند روز پشت آن دیوار بماند قاتی می‌کند. می‌دانم، فردا می‌ندازنم پشت دیوار …

«کسّ خوار بد خوات رضا …»

رضا با چشم و ابرو به محمود قلنبه می‌گوید دیدی با خایس؟!

نکبتی‌ها هم شروع کرده‌اند. شیشه می‌شکنند، فحش می‌دهند. تخمم هم نیستند. با یک تیزی بیست تا مثل خودم را حریفم. پیرمرده می‌گفت هر کی بره برمی‌گرده. می‌توانم هر چی نکبتی را با همین شیشه پاره کنم. هر بخیه یک ماه. اولی را احمد غول خورد. حالا که کشیدم، اگر بزنم به این است که چقدر زدم، اما اگر نزنم شش ماه رو شاخش است.

«ناصر تیزی کجایی؟ … احمدتُ تیزی خور کردن …»

احمد غول بود. با من بود. ناصر تیزی منم. شاکی به حاکم می‌گفت آقای بازپرس کارشه، بهش می‌گن ناصر تیزی. این‌بار حتماً حاکم خودش می‌شناسدم.

«وای، مادر همتونُ … به من می‌گن ناصر تیزی، هَه هَ هَ »

یکی، دو تا … احمد غول یکی را دو خم کرد کردش تو جوب.

می‌کننم حبس. آن‌طرف سه نفر ریخته‌اند سر امید چالّی. ممد رپی را کسی نگرفته، داد می‌زنم: «ممد امیدُ کشتن …»

پس یقه‌ی اولی را می‌گیرم. پس یقه‌ام را می‌گیرند هلم می‌دهند تو کلانتری. یک خط رو کتفش.

برش می‌گردانم یکی رو سینه‌اش. ممد رپی یکی را گذاشته پای دیوار. اگر تو بند یکی را بگذاری پای دیوار می‌برندت زیر هشت آن‌قدر می‌زنندت تا بگی گه خوردم. عباس کثافت با تایلیور اتوبوس باباش سه نفر را درو کرده. محمود قلنبه به هر کس می‌رسد بلندش می‌کند می‌کوبدش زمین. وقتی یارو زمین خورد پنج شش نفر می‌ریزند سرش، هر کی با هر چی دستش است می‌زند. اگر تو بند کسی را بکوبی زمین زیر هشت می‌ریزند سرت هر کی با هر چی دستش است می‌زندت. با چوب، با کابل، با شلنگ. رضا آشغالی فقط آن وسط می‌دود و عربده می‌کشد. رسم همین است. باید لخت شود و عربده بکشد. فقط همین. داد می‌زنم: «رضا بگو مادر قحبه‌هاش بیان جلو …» تو بند یک‌بار سر آن پسره رضا که آدم کشته بود داد زدم بگو این دیوار بره کنار. همه عربده می‌کشند. کتک می‌زنند. پیرمرده می‌گفت هر کی بره برمی‌گرده. شش نفر را تیزی خور کردم. آن پسره رضا، بهش می‌گفتند رضا گاوکش، خندید، زد رو شانه‌ام گفت: «لات بازی خرج داره برار.» یکی از آنها که بیرون دعواست من را نشان می‌دهد: «ناصر تیزی ناصر تیزی اینه‌ها! عجب لاتیه!!» داد می‌زنم: «رضا بگو هر کیُ می‌خوای مادرشُ بگائَم … صبح می‌رم حبس.»

فردا پس فردا پشت آن دیوار چمباتمه می‌زنم با خودم می‌گویم: «لات بازی خرج داره.»



 

             

 



نظر خوانندگان:

 
comment نظرات ()
 
 
غزل غزل های آبشالوم
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

شکفتن صخره شده است

لب در لب سنگ دو گلبرگ

آشفتگی بستر کوه و

هماغوشی ابر و آفتاب

 

آن چشمه، جوشان و نحیف

تنش خروشان فرو می شود

                            قطره

                            قطره

                           در صبر سنگ زیرین

بهار این جا

در خانه عنکبوت گرفتار

همبند مگس

امید بیمار چشمان عنکبوتِ بیدار

 

طبیعت در تمام مرزهای این لحظه

سرزمین فرا شدن است

روح وطن

فراتر از حتی خودش

انگار سایه اش

نشسته در آسمان

آسمان فرو می شود

                            در مرزهای لحظه

                            هر لحظه

 

2/3/87


 


 
comment نظرات ()
 
 
غزل غزل های سلیمان
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

 از هر جهت سوگند

سوگند به دیوار     همین دیوار     که بی جهت است

سوگند به یک میلیون و هفتمین شعاع نور

وقتی خورشید با خمیازه صبح سهیم می شود

سوگند به لب های توهم نارسیس

وقتی ماه در حوض یک حیاط سر در گریبان است

سوگند     از هر جهت سوگند

نمی پاشد از آلت من جز زندگی

انزال نمی شود دستمایه نفس از آلت من

من آلتم     سلامتم

و جز من زندگی

یعنی زمین دهن دره می کند

در بکارت یک آتشفشان که می پکد

در نجابت یک مرداب که تبخیر می شود

سوگند به من

که زندگی همخانواده پایندگی نیست

همبستر بندگی ست

سوگند به من

که من اهدا شدم به گاف

از کوه قاف

هنگام سوختن هیزم جهنم

که بوی بال های سیمرغ می داد


 
comment نظرات ()
 
 
غزل غزل های آبشالوم
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

یک جای دل دیوار داشت

                                    یک تن کنارش ایستاد

تن لرزه ای فریاد زد

                                 دیوار دل فرو افتاد

من با یخ ها آب شدم

                                لرزیدم در چشم پلنگ

دریا شدم طوفان شدم

                                یک موج در چشمی قشنگ

با کوه ها لرزیدم و آتشفشانی سرکشید

                                 از بام یک آه عمیق

                                 از خودکشی یک نهنگ

یک جای دل یک خانه داشت

                                 یک زن درونش لانه کرد

من سخت پشتم تا شد و

                                 زن گیسویش را شانه کرد

با ابرها باران شدم

                              چاهی تنم را سرکشید

دلوی فرو افتاد و باز

                             خاک العطش بهانه کرد

من با درختان ستبر

                           ریشه دواندم در زمین

شاخه کشاندم تا خدا

                            اما تبر با یک نظر

                                                      پای مرا نشانه کرد

یک جای دل یک حوض داشت

                              ماهی درونش می تپید

حوض دلم لبریز شد

                                خون از دهانش می چکید

با هیزم ققنوس من

                               آتش گرفتم سوختم

هنگام خاکستر شدن

                                  این جمله را افروختم

یک جای تن یک تکه دل

                                  هر لحظه در کار و تلاش

تا زندگی بر پا شود

                                  من مرگ را آموختم

22/8/89

 


 
comment نظرات ()
 
 
غزل غزل های
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

 
comment نظرات ()
 
 
از غزل غزل های آبشالوم
نویسنده : hojat bodaghi - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

زبان به کام خورشید

می سوزد از نگفتن های شب

ستاره های خاکی را توان انسجام نیست

چون تنیدگی قامت گفتار نور

عجب زمخت است پوست سالک ماه

عجب صبور است

لایه های تپنده ابر

 

زبان به کام خورشید

زبان به کام خورشید

 

پشت گیس های سفید کوه

له له می زند روز

مثل وفای انباشته در زبان سگ

و دندان هایش عقیمند

از گزیدن پاچه ظَلَم

تمنای عجیبی ست

آب چسبنده بن دندان ها

عجیب است خواهش مرض

اما

ای کاش ای کاش

هار کند دندان های گزنده روز

سنگ ها و درخت را

دریا غرش کند و

آسمان کرنش کند

و آتشفشانی سیل شود

در تب لرزه های هار زمین

ای کاش بمیرد

هر چه را شب گرفته

با واپسین جهیدن های سخت مرگ

ای کاش ببارد از آفتاب تگرگ

26/5/88

 


 
comment نظرات ()