شب شده. بچهها سر کوچه جمعاند. غروب رضا آشغالی رفته چهارراه نکبت عربده کشیده. بچههای چهارراه نکبت هم تا خورده زدندش. رضا آشغالی تا همین حالا درمانگاه بوده. زیر بخیه و باند. حالا هم باندپیچی و لنگ و داغون قاتی بچهها سر کوچه وایستاده.
«سلام.»
همه جواب سلامم را میدهند. رضا ادامه میدهد:
«به جون مولا کم نیوردم. هر کیشون تکی بیاد میخوربش … »
احمد غول میگوید: «میریم داش رضا … مگه بچه محلات تخمشونُ گربه خورده، میریم … چاررا نکبتُ میاریم پایین.»
تازه میبینم همه دست پُرًند. شیشه، چاقو، پنجه بوکس …
میگویم: «ول کنین بابا حرضتِ عباسی! … یکی اون وسط ناکار میشه میکننمون حبس …
حالا بیا بسازش!»
«حالا انگار تن تال حب تتیده قدقد میکنه؟!»
همه زدند زیر خنده. امید چالّی با آن زبانش که میگیرد دلقک محل است. هر محلی یک دلقک هم میخواهد.
گفتم: «نکشیدی رفیق، نکشیدی … بری اون تو اولین چیزی که میگی گه خوردمه.»
«بیا جون مولا، یارو خوارِ مملکتُ گاییده انقده حبس حبس نمیکنه!! چیه مگه؟ فوقشم کردنت تو، میای بیرون دیگه … »
یعنی آن دیوار؟! … آن دیوار چقدر برای اینها نمیتواند باشد؟ من که حبس بودم بود. همیشه بود، دقیقه به دقیقه. رضا آشغالی را پشت آن دیوار تصور کردن کار سختی نیست. آن دیوار عمه کونی.
غروبها میرفتم تو سلولمان طبقه دوم. هواخوری آزاد میشد، میشد رفت نشست تو سلول. از پشت میلهها دیوار را تماشا میکردم. اینطرف تو حیاط یک مشت کارتون خواب کر و کثیف میزدند تو سر و کلة هم. چند تا آدم حسابی هم بودند، سیگار میکشیدند و قدم میزدند. آسفالت حیاط از اینطرف که ساختمان بود شروع میشد میرفت تا آنطرف و میرسید به دیوار بتونی. پنج متر! دو متر هم سیم خاردار روش. از لای سیمخاردارها چند تا درخت کاج پیدا بود و از لای درختهای کاج گوشه خرپشتة یک خانه. و هیاهو. هیاهوی اینطرف و هیاهوی آنطرف دیوار. هر دو آنقدر درهم و برهم بودند که نمیشد چیزی ازشان فهمید. اما هیاهوی اینطرف را انگار میدانستم، چیزی که نمیدانستم هیاهوی آنطرف بود. اینطرف دیوار همه از یک چیز حرف میزدند؛ بیشتر نمیتوانستیم. ولی آنطرف … آنطرف … آنطرف هر کی هر چی دلش میخواست میگفت. کسی چه میداند هر آدمی دلش چه میخواهد؟
احمد غول میگوید: «بیا. محمود قلنبه اینام اومدن.»
شش هفت نفرند. یا یک چیزی پیچیدهاند تو گونی دستشان است، یا شلوار و کمربندشان باد کرده.
«سابولیکم…
چاکّریم…
دمتون گرم اومدین …»
با هم دست میدهیم. نگاهم میچرخد به چیزهایی که حالا از گونیها و کمرها درمیآیند. نیمچه، چوب، قمه … یکیشان شمشیر سامورایی دست گرفته.
میگویم: «بابا جون مادرتون بی خیال شین … اقلکم دست خالی بریم.»
محمود قلمبه میگوید: «تو برو بشین کتابتُ بخون بابا …»
امید چالّی میگوید: «میترتی؟»
میگویم: «مشتی میخوای نترسم؟! میکننمون اون تو … اگه یکی بمیره … »
رضا آشغالی زیر گوشم میگوید: «میترسی نیا برار … . من انتظار اکّسی ندارم.»
«ترسیدنش که میترسم … اما نمیشه که نیام.»
نگاه میکنم به دستهاشان، همه یک چیزی دارند. میروم طرف بقالی. پشت سرم صدای احمد غول را میشنوم: «بابا خایش مال دعوا ِ حرف نداره، نیگا نکن میگه میترسم. رفت زندون اومد کُسخل شد. میگه میندازنمون پشت یه دیوار هیچ گهیَم نمیتونیم بخوریم.»
یک نوشابه میخرم. پول گرویی شیشه را هم میدهم. همینطور که برمیگردم نوشابه را خالی میکنم رو زمین. دستم باید پر باشد.
احمد غول میگوید: «داداش یه مینیبوس بیگیریم.»
ما را هم از دادسرا با یک مینیبوس بردند. مینیبوس کیپ تا کیپ پر شده بود. اما من چون صبح زود «بازداشت موقت » را تو پروندهام نوشتند زودتر سوار شده بودم، یک جایی آن گوشهها پیدا کرده بودم بنشینم. بیچاره آنها که وایستاده بودند.
محمود میگوید: «نه آقا جون بیست دقه پیادست گز میکنیم.»
رضا میگوید: «می گیرم، … وایسین میگیرم.»
صدای بچهها بلند می شود:
«نه بابا …
بیخیل بابا ولش …
بذا پاهامون واشه … پیاده میریم … »
فقط من و امید چالّی چیزی نگفتیم. آنروز تو مینیبوس هم همه حرف میزدند. غیر از من و یکی که صندلی جلویم نشسته بود. بعداً فهمیدم لال بوده.
احمد میگوید: «پس یا علی … بریم.»
تو مینیبوس هم یکی از صندلی آخر گفت: «یا علی سرکار، پر شد دیگه برو … پختیم از گرما.»
راننده گفت: «ای علی بزنه به کمرت! دزد و چاقوکش علیُ کجا میشناسه؟!»
شیشه نوشابه را تو دستم سبک سنگین میکنم. اگه یکی را باهاش بزنم صبح کلانتری بعد دادسرا.
لامپ سر در همه خانهها روشن است. دم همه خانهها یک عالم زن و بچه ریخته. جلو زندان هم زن و بچه زیاد بود. پدرها اینجور موقعها بیرون نمیآیند. چون مجبورند به پسرهاشان بگویند نرو!
پسرها گوش نمیدهند و پدرها سرشکسته میشوند. بابام جلو زندان چه گریهای میکرد. رفته بود آن ته وایستاده بود من نبینم. اما یک نظر از پنجره در اصلی دیدم. خواهرهای بزرگتر و مادرها رنگشان پریده و زیر لب دعا میخوانند. اما خوش به حال بچهها. آدم بعضی وقتها فکر میکند بپربپر و داد و هوارشان بازی نیست، از اینکه بچهاند خوشحالند. من که هر وقت خواهر و برادر کوچکم گریه میکنند به مادرم میگویم کاریشان نداشته باش. میگویم یادشان افتاده بالاخره بزرگ میشوند گریهشان گرفته. مادرم هم دهنش را کج میکند و میگوید: «خاک تو سرت … وقت زنته دیگه …» اگه امشب یکی را بزنم میروم آن تو. اول می پیچیم یک گوشه تو یک اتاق تاریک از ده تا انگشتهام انگشتنگاری میکنند. بعد هم یک پلاک قراضه ردنم و کارت و عکس. دو بار سابقه! کسی بهم زن نمیدهد!! نگاه کن، بیست تا آدم با چوب و چماق راه افتادهایم. همهامان را با هم بفرستند قرنطینه زیاد آنجا نمیمانیم. خیلی آدم تو قرنطینه باشد میفرستنمان بند.
بند جوانان 325.
«موتوریه کیه؟»
احمد میگوید: «هندای عباسه انگار.»
بچهها شل میکنند. من که از اولش شل بودم. موتوری میرسد. عباس کثافت است با ممد رپی ترکش. چاکرم نوکرم همه بلند میشود. امید میگوید: «امید چالّی بپر یه کهنه بیار دسّ ممد پاره شده.» ممد میگوید: «نه بابا بیخیلش.»
امید میرود.
احمد غول میگوید: «چی شد؟»
عباس میگوید: «با مشت زد تو شیشه. عربده کشیدیم مادرش گاییدَس هر کی اینجا واسه رضا آشغالی گندهگوزی کرده. ممد سه، چار تا شیشه آورد پایین. تیز پریدیم رو موتور برگشتیم. گفتم داریم میایم بگوزیم بهتون.»
امید با کهنه برگشته.
محمود می گوید: «بد بریده که؟»
ممد میگوید: «نه بابا بز آوردم … خراشیده.» از ترک موتور عباس پیاده میشود. محمود کهنه را میگیرد دست ممد را میبندد. عباس میگوید: «برین دارم میام … موتورو بزارم برمیگردم.»
یارو پیرمرده تو قرنطینه بهم میگفت: «نصف آدمای اینجا برمیگردن. عین خود من، حالیته؟ انگار هر کی بیاد حبس گرفتار میشه، بیرون بمونه خماریشُ میکشه.»
رضا آشغالی میگوید: «بیست لیتری در واز گذاشتم خونه، پشت دره. برگشتیم هر کی یه لیوان میزنه صفا»
محمود میگوید: «سلامتی داش رضا و نابودی هر چی نکبته.»
بچهها میگویند: «ای ولّا!»
پیرمرده میگفت: «هر کی یه بار حبس بکشه باز برمیگرده.»
خواهرها و مادرها دیگر پیداشان نیست. هرکدام از این مادرها زن یکی از باباهای ماست، هرکدام از این خواهرها زن یکی از ما میشود.
کمکم چهارراه نکبت پیدا میشود. زندان که بودم فکر میکردم اگر پام برسد آنطرف دیوار همهی دخترها مال مناند. آدم وقتی آن تو باشد فکر میکند هر چی پشت دیوار است مال خودش است، فقط باید آنطرف دیوار بود. اما همینکه آمد بیرون یادش میرود. همینکه آمد بیرون همه چیز را نمیخواهد. فقط یک دختر میخواهد فقط یکی.
احمد غول میگوید: «رسیده نرسیده بزنید، اَمون ندینا.»
سر چهارراه نکبت هم اندازه ما آدم جمع شده.
هر کسی مثل من شیشه دارد باید چمباتمه بزند ته بطری را بشکند.
پنجاه قدمی داریم به نکبتیها. از هفت هشت قدمی باید شروع کنیم عربدهکشی. یکی دستش را میگذارد روی شانهام. از رفقای محمود قلنبه است. میگوید: «رنگت پریده حاجی … چن وقت حبس کشیدی؟»
«ده روز.»
«دِکی، بابا ای ولّا … یهجور میترسی خیالات ورم داشت نصف عمرت حبس بودی!!»
پیرمرده میگفت هر کی بره برمیگرده.
احمد غول عربده اول را میکشد. پشت سرش شروع میشود.
همه گلوشان را جر میدهند، صداشان را کلفت میکنند:
«شاشیدم دهن بدخوات رضا آشغالی …
امشب بیست تا نکبتی نکنم کونیم …
کو ! کو! کدوم خوارکسّه بود رضا …»
دلم تاپ و توپ میکند. شیشه را تو دستم سبک سنگین میکنم. نگاهش میکنم. چمباتمه میزنم میشکنمش.
«مادر بد خواتُ گاییدم رضا …»
هنوز صدام درنیامده. فردا میرم حبس. نوک انگشتم را میکشم به تیزی شیشه. هر بخیه یک ماه. انگشتم میبرد. تو قرنطینه نمیفهمیدم حبس یعنی چی. احمد غول من را به رضا نشان میدهد. فکر میکنند انگشتم را بریدم خون بمکم تازه قاتی کنم. وقتی رفتم بند تازه فهمیدم حبس یعنی چی. باید قاتی کنم. آدم چند روز پشت آن دیوار بماند قاتی میکند. میدانم، فردا میندازنم پشت دیوار …
«کسّ خوار بد خوات رضا …»
رضا با چشم و ابرو به محمود قلنبه میگوید دیدی با خایس؟!
نکبتیها هم شروع کردهاند. شیشه میشکنند، فحش میدهند. تخمم هم نیستند. با یک تیزی بیست تا مثل خودم را حریفم. پیرمرده میگفت هر کی بره برمیگرده. میتوانم هر چی نکبتی را با همین شیشه پاره کنم. هر بخیه یک ماه. اولی را احمد غول خورد. حالا که کشیدم، اگر بزنم به این است که چقدر زدم، اما اگر نزنم شش ماه رو شاخش است.
«ناصر تیزی کجایی؟ … احمدتُ تیزی خور کردن …»
احمد غول بود. با من بود. ناصر تیزی منم. شاکی به حاکم میگفت آقای بازپرس کارشه، بهش میگن ناصر تیزی. اینبار حتماً حاکم خودش میشناسدم.
«وای، مادر همتونُ … به من میگن ناصر تیزی، هَه هَ هَ »
یکی، دو تا … احمد غول یکی را دو خم کرد کردش تو جوب.
میکننم حبس. آنطرف سه نفر ریختهاند سر امید چالّی. ممد رپی را کسی نگرفته، داد میزنم: «ممد امیدُ کشتن …»
پس یقهی اولی را میگیرم. پس یقهام را میگیرند هلم میدهند تو کلانتری. یک خط رو کتفش.
برش میگردانم یکی رو سینهاش. ممد رپی یکی را گذاشته پای دیوار. اگر تو بند یکی را بگذاری پای دیوار میبرندت زیر هشت آنقدر میزنندت تا بگی گه خوردم. عباس کثافت با تایلیور اتوبوس باباش سه نفر را درو کرده. محمود قلنبه به هر کس میرسد بلندش میکند میکوبدش زمین. وقتی یارو زمین خورد پنج شش نفر میریزند سرش، هر کی با هر چی دستش است میزند. اگر تو بند کسی را بکوبی زمین زیر هشت میریزند سرت هر کی با هر چی دستش است میزندت. با چوب، با کابل، با شلنگ. رضا آشغالی فقط آن وسط میدود و عربده میکشد. رسم همین است. باید لخت شود و عربده بکشد. فقط همین. داد میزنم: «رضا بگو مادر قحبههاش بیان جلو …» تو بند یکبار سر آن پسره رضا که آدم کشته بود داد زدم بگو این دیوار بره کنار. همه عربده میکشند. کتک میزنند. پیرمرده میگفت هر کی بره برمیگرده. شش نفر را تیزی خور کردم. آن پسره رضا، بهش میگفتند رضا گاوکش، خندید، زد رو شانهام گفت: «لات بازی خرج داره برار.» یکی از آنها که بیرون دعواست من را نشان میدهد: «ناصر تیزی ناصر تیزی اینهها! عجب لاتیه!!» داد میزنم: «رضا بگو هر کیُ میخوای مادرشُ بگائَم … صبح میرم حبس.»
فردا پس فردا پشت آن دیوار چمباتمه میزنم با خودم میگویم: «لات بازی خرج داره.»